حسن حسن زاده آملى

339

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

و قولنا : « و تبدّلها الذاتى - اه » ، وجه آخر و هو أن حكم الفانى حكم المفنّى فيه » . پس نتيجهء بحث اين شد كه نفس گوهرى بسيط و وجود بحت و ظلّ وجود حقّ تعالى است كه موجودى مجرّد از ماهيّت است يعنى احكام وجود بر او غلبه دارد و آثار ماهيّت در آن مندكّ است ، چه ماهيّت حكايت از حدّ و قصور شىء و ضعف و نقص آن دارد و حال اينكه نفس را حدّ يقف نيست لذا حدّ منطقى براى او نيست هرچند او را نسبت به مافوقش حدّ به معنى نفاد است ؛ بنابراين ، تركيب از جنس و فصل و مشابه آن بر او صادق نيست زيرا مركّب از جنس و فصل همان ماهيّت است ، تا چه رسد تركيب از مادّه و صورت كه جسم را است . و چون مجرد از ماهيّت است فوق مقوله است زيرا موجود مجرّد از ماهيّت ، وجود است و وجود نه جوهر است و نه عرض يعنى فوق مقوله است . [ نفس مجرد از ماهيت و فوق مقوله است ] در رساله‌اى كه در مثل الهيّه نوشته‌ايم گفته‌ايم كه : بحث مثل از چند جهت لازم است از آن جمله اينكه : مثل الهيّه موضوع حقيقى علم يعنى صورت علميّهء حقيقيّهء اشياءاند ، و از آن جمله اينكه مخرج نفوس از نقص به كمال‌اند . شيخ رئيس در فصل دوم مقالهء هفتم « شفاء » « 1 » در بحث مثل گويد : « ظنّ قوم أنّ القسمة توجب وجود شيئين فى كلّ شىء كانسانين فى معنى الانسانيّة : انسان فاسد محسوس ، و انسان معقول مفارق أبدى لا يتغيّر ، و جعلوا لكل واحد منهما وجودا فسمّوا الموجود المفارق موجودا مثاليّا . و جعلوا لكلّ واحد من الأمور الطبيعيّة صورة مفارقة هى المعقولة و ايّاها يتلقّى العقل اذ كان المعقول أمرا لا يفسد ، و كل محسوس من هذه فهو فاسد . و جعلوا العلوم و البراهين تنحو نحو هذه ، و ايّاها تتناول - الخ » . « يعنى گروهى گمان بردند كه قسمت در هرچيز دو نحوه وجود او را ايجاب مىكند ، مثلا معنى انسانيّت در دو نحوه انسان است : يكى انسان فاسد محسوس ، و ديگر

--> ( 1 ) - ج 2 ، ص 203 ، چاپ سنگى .